×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  دوشنبه - ۳۰ مهر - ۱۳۹۷  
false
true
«عباس» پانزده ساله ای که عاشق شهادت بود+تصاویر

بیستم اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۹ به دنیای خاکی پا گذاشت! خانواده متدین و مذهبی او، نامش را «عباس» گذاشتند و از ابتدای کودکی با مسائل دینی آشنا شد. عباس به همراه پدرش «علی اصغر» که از رزمندگان دفاع مقدس بود به نماز جماعت و مراسم دعا می رفت.

عباس در سال ۶۴ که اوج حضور اقشار مختلف مردم در جبهه و جنگ بود برای حضور در جبهه و ادامه راه شهدا آرام و قرار نداشت و برای اولین بار در اواخر همان سال به جبهه اعزام شد. او در زمان اعزام ۱۵ سال بیشتر نداشت و در کلاس سوم راهنمایی مدرسه ابوریحان داراب درس می خواند. برادرش «احمد» نیز از سال ۶۳ مفقود بود و خانواده از وضعیتش بی اطلاع! همرزمانش می گفتند اسیر شده اما هیچ خبری از او نبود.

این رزمنده ۱۵ ساله دارابی امتحانات کلاس سوم راهنمایی خود را در جبهه ها پشت سر گذاشت و علی رغم سن و سال کمش در عملیات های مختلفی از جمله کربلای ۴ و ۵ شرکت کرد.

پدرش در خاطرات خود می گوید: بار اولی که از جبهه برگشت یک چفیه با خود آورده بود و مرتب آن را بر گردن می انداخت و می بوسید! علت را جویا شدم گفت این چفیه متعلق به شهید هادی پور است.

مادر عباس که در آن زمان از حال فرزند دیگرش «احمد» نیز بی اطلاع بود در خاطرات خود می گوید: آخرین باری که به جبهه رفت به او گفتم تو بوی برادرت احمد را می دهی و دلخوشی من هستی. عباس گفت: شما می توانید روز قیامت جواب حضرت زهرا بدهید که من فرزندی در خانه داشتم که می توانست به جبهه برود اما نرفت! با این جمله زبانم بسته شد. همیشه این شعر را برایم می خواند:

دوست دارم آنقدر لب تشنه باشم تا بمیرم    تا مگر آب حیات از ساقی کوثر بگیرم

عباس در بخشی از وصیت نامه خود که در تاریخ دوم دی ماه ۱۳۶۵ نوشته شده است خطاب به دانش آموزان و خواهران می گوید:

او در تاریخ ۱۹ دی ماه همان سال در منطقه شلمچه در مرحله اول عملیات کربلای پنج از ناحیه هر دو پا مجروح شد اما علی رغم مجروحیت از بیمارستان فرار کرد و بار دیگر به همرزمانش پیوست!

او در روز ۲۵ دی ماه تلگراف زیر را خطاب به خانواده اش فرستاد و خبر از سلامتی خود داد:

یکی از همرزمان عباس می گوید: دوباره در عملیات کربلای پنج شرکت کرد همه جا پیچید تیر به گلوی او خورده و شهید شده اما بعد گفتند که در بیمارستانی در تهران بستری است. فورا به ملاقاتش رفتیم، نمی دانم چه کسی خبر شهادت دوستانش را به او داده بود در همان حال عکس شهیدان قدسی و آهن نورد را خواست که به او نشان دادیم. اشک می ریخت و می گفت خوش به حالشان که رفتند و من مانده ام روی تخت بیمارستان!

شهید «عباس دولت خواه» چند روزی بیشتر در بیمارستان بستری نبود و سر انجام به آرزویش رسید. در اثر مجروحیت کربلای پنج، در تاریخ چهارم اسفند ماه ۶۵ با لبخند در بیمارستان به دیدار حق شتافت و به دوستان شهیدش پیوست. روحش شاد و یادش گرامی باد…

منبع: آرشیو کانون تخصصی نشر شهادت به کوشش مسیح ریحانی

true
true
false
false
  1. حسین

    خدا این شهید بزرگوار را با ائمه محشور کند

  2. افشین

    خوشابه سعادتشان

  3. سهراب

    خوشا به حالشان .خداوند همه شهدا راقرین رحمت خودش گرداند

  4. ناشناس

    روحش شاد

  5. مهدد

    روحش شاد

  6. سامان

    سلام روحش شاد و یادش گرامی باد

  7. مهرداد دولتخواه

    روحت شادو یادت گرامی پسر عموی عزیزم

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


true